وقایع الاتففاقیه - سال نخست - ماه نخست - شماره نخست 1389/03/13

در این شماره می خوانید:
ما آمدیم : سرمقاله سردبیر
یاران را چه شد: تحلیل سیاسی
صفحه جغرافیا
صفحه ادبی
اندراحوالات (این شماره شیخ الشیوخ محباص)
اعلانات منطقه ممنوعه
مسابقهما آمدیم
آمدم که خوشت آمد از آمدنم!
حکایت ما و این وقایع الاتفاقیه حکایتی است بس خواندی و شنیدنی و گفتی
سال گذشته در همین ایام بود که به حضور خورشد عالم (ارواحنا فدا) شرفیاب گشتم، رخصت خواسته در گوشه ای نشستم، امیرفشن وزیر خارجه که به تازگی از گردش مناطق غیر ممنوعه بازگشته بود نطق می نمودند و گزارشات مشاهدت خویش از مناطق غیر ممنوعه را به سمع خورشید عالم می رساندند. نطقی بس بلند ! در تمام مدت نطق ایشان همه ما از تعجب دهان چنان گشوده بودیم که کله حماری به سادگی در بین فکین مان جای می گرفت. بسیار گفتنی ها داشت این نطق که بی جهت است اگر بخواهم تمام آن را در مختصر نقل نمایم. صحبت از پیشرفتهای عظیمی بود که ما از آنها عقب افتاده بودیم. و وا اسفا که این عقب ماندگی در همه جهات نیز بود.
پس از نطق امیر فشن ؛ خورشید عالم (ارواحنا فدا) رو کرده به جمع و فرمودند ((ای خاک --- ای خاک --- ای خاک بر سر ما)) که تمام مشرفین من جمله شخص خودم از شدت شرم و حیا سر به زیر انداخته و ضمن تماشای گلهای قالی برای سلامتی خورشید عالم (ارواحنا فدا) دعا می نمودیم.
انتظار ما چندی به طول انجامید تا مجددا خورشید عالم (ارواحنا فدا) لب به سخن گشود : ((دیدید ای بی مایگان که ما تا چه حد از بقیه ممالک عقب تریم؟! )) و سپس سخنانی که حاکی از فضل بی منتهایش بود ایراد نمود بدین مضمون که قرار شد هر کدام از حضار به قسمتی از مناطق غیر ممنوعه رود و دانش و فنی را برای منطقه ممنوعه تحفه بیاورد. قرعه خبرگزاری به نام اینجانب خورده شد و برای اینکار من به سرزمین ایران که گویند مهد دانش و تمدن است رفته و مورد آموزش قرار گرفتم و امسال بعد از سالی که توام با رنج و محنت و غم غربت و البته همزمان با حلاوت و شیرینی تعلیم و آموزش فن خبرگزاری بود به وطن برگشته باز شرفیاب شدم که ارواحنا فدا بعد از سمع گزارش دوران کارآموزی ام در خبرگزاری فارس بسیار خوشحال گشته و مجوز انحصاری تاسیس خبرگزاری را به سرکردگی اینجانب صادر فرمودند.
ادامه دارد....
یاران را چه شد
چندی است هر که را ننه اش قهر می شود عَلَم بلند می کند و صیحه وا اسفا وا اسفا سر می دهد که آی مردم چنین و چنان است و نیست ! من در عجم از این قومی که چنین نان خوردند و نمک ! و بشکستند آن نمکدان را !
یک روز عَلَم می کنند که ما مشکل اقتصادی داریم روز دیگر بهر اشتغال عَلَم می کنند و سیم زباب سیاست و الخ ... و باز در عجبم از یاران مان که مهر سکوت بر لبها زده و در مقابل این جماعت عَلَم کرده هیچ نگفته خموش و بی زبان در گوشه ای نشسته اند و به قول همان مثل معروف ایرانی که اگر شهر را آب برد اینان را خواب برد گوبا در خواب خوشی فرو رفته اند.
هر روز دل خورشید عالم (ارواحنا فدا) سخت از دشنامها و فحاشی های علم کردگان به درد می آید و اینان را ککی نمیگزد . من در آن روزگار که در ملک ایران به جد مشغول تعلیم فن خبرگزاری در خبرگزاری فارس بودم به عینه دیدم که گروهی بس عظیم علم کردند لکن تفاوت ما ملت های بدبخت و ملت های پیشرفته اینجاست که هویدا می شود. در انجا همین که گروهی با نام اپوزسیون عَلَم کردند و کمی دل رهبر آن ملک را درد آمد یاران رهبر آن ملک چنان چیزی!!! عَلَم کردندکه اپوزسیون را نه تنها درد دل که سوزش هزار سوراخ نیز در پی داشت.
حال و در خلاصه الکلام باری باید تلنگری به وجدان خواب آلودتان بر خورد که آی انسان ها که در خانه نشسته شاد و خندانید در این جا عَلَم کردند برای خورشید عالم (ارواحنا فدا) . می بایست به جد دست به کار گشته عَلَم ساخته و عَلَم های خویش به کاربرده تا دیگر کسی هوس علم کردن ننماید.
جغرافیا
آنچنان که گذشت بنده برای تحصیل علم خبرگزاری به ملک ایران روانه شدم در آنجا بود که چشم من به جمال شاخه ای جدید از علم روشن گردید که آن را جغرافیا می نامند. و اگر بر من خرده نگیرید خواهم گفت بیش از نه سهم از عقب ماندگی ما از دنیا بعلت همین است که کُمیتمان در جغرافی لنگ می زند. زین رو نیک افتاد که برگه ای با نام جغرافیا در خبرگزاری راه انداخته به جد مشغول تعلیم این علم به هموطنان عزیزم گردم.
اساس جغرافیا بر این است که زمین گرد است البته نه چندان اما تا حدودی گرد است (و یاللعجب که ما در روی زمین که گرد است قِل نمی خوریم اما از روی کوه که صاف است قل می خوریم) زمین گرد است و به دور خود میچخرد و گویا به تندی هم می چرخد اما باز هم یاللعجب که ما دچار دوار سر نمی شویم ! و اصل سوم از اصول جغرافیا آن است که زمین به دور خورشید هم می گردد و یاللعجب که خود زمین نیز دچار سرگیجه نمی گردد!
در علم جغرافیا بر کاغذی شکل تکه زمینی را کشند و آن را نقشه نام نهند که آن نقشه بسیار پرکار بود و بسیار چیزی است نیکو که انسان بداند تکه ای که در آن می زید یا دیگری در آن می زید به چه شکل است. چیزی که ما نمی دانیم. اما من به سرعت پس از برگشتنم از ملک ایران تصمیم به نقش نقشه منطقه ممنوعه گرفتم که خوشبختانه موفق گشتم که این نقشه را تا حدودی بنقشم لکن هنوز به درجات کمال نرسیده و جای بسیاری من باب اعمال نقش بندی دارد که در شماره های آینده وقایع الاتفاقیه نقشه کامل و کامل تر خواهد گشت.

در برگه در هر شماره پاره ای اشعار و داستانهای نغز از باب شناساندن آثار هنر مندان برای شما قرار می دهیم:
کوچه نشست به من تا انتها...
تا انتهای کوچه را دید زدم اما ...
اما کس بی کس نشود چون من ...
چون من تنها بر نشسته بر کوچه ...
کوچه ای که بر من بر نشست ...
نشست تا بدانم چه خوب بود ...
بودن با تو و تو را در اندرون خود حس کردن ...
حس کردن بوی تو !
شاعر: ابوالعلی مخدری 500 سال قبل از میلاد
یک روز که خیلی خسته بود
کنج اتاق نشسته بود
یک دزد رند و ناقلا
شیطون و بدجنس و بلا
اومد و یک کیسه آورد
کاکلی رو دزدید و برد
کار بدانجا کشید که فلفلی در پی جستن کاکلی قصد سفر کرد وی راه توشه ای ز بهر خویش جمع کرده و شال کلاه نمود خواسته از ده بیرون شود که کدخدا جلوی وی را گرفته که:
کدخدا گفت:
اقور بخیر . مگه با ما قهری فلفلی . عازم شهری فلفی .
فلفلی گفت:
اون مردغ زرد پاکوتاه کاکل حنای نوک طلا که صد تومن میخریدنش نمی دادمش دزده گرفت و بردش. میرم که پیداش بکنم دزده رو رسواش بکنم
کدخدا وی را از این سفر منع نموده و گفت از جهت وجه نیروی انتظامی ملک ما خوب نیست که مسئله دزدی مرغ شما مسئله ای ملی شود و مایه آبروریزی خواهد گشت که این قوای نظامی که باج از مردم گرفته خرج می کنند به چه کار آیند که مرغی چنین نایاب را دزدی در روز روشن می دزد. سخنان شیوای کدخدا در فلفلی آهنین دل هیچ اثری نداشت و کار بدانجا رسید که کدخدا فریاد برآورد و چند مامور خواسته فلفی را به جرم توهین به مقامات - نشر اکاذیب - ارتداد - الحداد به زندان افکندند و در برخی اقوال بر آمده که زندانی کهریزک نام که زندانی افسانه ای در ایران می باشد محل نگهداری وی می باشد.
و از آن پس همگی به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.
تذکرة الاولیاء:
اندر احوالات شیخ الشیوخ محباص
آن گوینده که هر چه را پوینده ، آن دست گیر که مدام زند بر قلب عشاق تیر ! آن نان و نمک خورده با عالم غیب آن بری از هر عیب ، آن شب زنده دار در راه حق ، آن که مدام مردم برایش میزدند وق ، آن پیدا کننده چاه که چهره اش چون ماه عالم العلوم شاخ الشیوخ محباص.
گویند وی هنگامه ای که متولد شد بشدت میگیریست و بی قراری می نمود و دایگان و مادر در کار وی بماندندی تا وی را به پیش شیخی برده بر وی دعا نویسد. شیخ هرچه طلسمات و ادعیه بنوشتی اثر نکردی تا آنکه شیخ در حال نوشتن طلسمی از برای وی جان داد و مرد! همانا چندی بعد شیخ دعانویس در خواب مادر شیخنا ظاهر گشته و چاهی را به وی همی نشان داده و سنگی به درون آن انداخته دور می شود.
نقل است فردای آن روز مادر طفل شیرخواره خویش را به دهانه آن چاه برده وی را در چاه انداخته و می گریزد. شیخنا همین که به ته چاه برخورد نمود ساکت گشته و هیچ وق نزدی.
از احوالات وی تا نیم قرن هیچ کس ندانستی تا آنکه روزی کاروانی بر سر چاهی میگذشت دیدند ندایی از درون چاه آید چراغ گرفتند دیدند پیری به غایت نورانی در انتهای چاه نشسته مشغول قضای حاجت است . چنان از دیدن این صحنه مشعوف گشتند که وی را به زور بیرون آورده لباس پوشانیده مریدش گشته. و هرچه شیخ وق زده به وی وقعی ننهاده.
کرامات شیخنا بسیار بودی چنان که چند صد دفتر در پیرامون آن توان نوشت . گویند روزی با مریدان در طی طریق بود که به یک دوراهی رسیده شیخ مریدان را گفت چه راهی برگزینید؟ گفتند چه دانیم یا شیخ ! گفت آن سمت چپی باطل بود و این سمت راستی حق حال کدام را برگزنید؟ گفتند به راستی که راستی ! و به سوی راست متمایل شدند لکن شیخ به سمت چپ رفتی مریدان که از این صحنه در عجب بودند خواستند ندا سر دهند که یا شیخ چرا ز چپ روی که فریاد آنها به جهت عبود قطار از رویشان در گلو حفه گشت!
از شیخنا چندان جملاتی در دست نیست چرا که وی بیشتر عمر خود در ته چاه بودی و بغیر آن مشغول وق زدن . در دفتر سوم کتاب حکیم ملا ساسی بن مخته آمده است که روزی بر سر محمود نامی حرف بالا گرفتی که وی بگفتی هرآنچه محمود بگفتی خدا بگفتی و هر آنچه محمود نگفتی خدا نگفتی.
شیخنا هنگام ملاقات با عزراییل از وی امان خواستی امان ندادی وی امان خواستی عزراییل امان ندادی شیخنا وق زدن سر بگرفت عزراییل را طاقت طاق شده گوشهای خود گرفت و روی برگرداند که شیخنا از فرصت استفاده کرد و به ته چاه اندرون شده مریدان به وی نامه می نویسند!
مسابقه
در پایان هر شماره سوالاتی از میان مطالب همین مجله طرح نموده تا میزان دقت شما را بسنجیم
به چهار نفر که جواب درست به سوالات مسابقه این هفته ما را بدهند اشتراک رایگان یک ساله وقایع الاتفاقیه تعلق خواهد گرفت:
1- علت سفر من به ایران چه بود؟
2- آنان که عَلَم کرده اند را چه باید کرد؟
3- زمین چه شکلی است؟
4- نتیجه اخلاقی دزده و مرغ فلفلی را بنویسید
5- به نظر شما در ته چاه چه اتفاقی برای شیخنا افتاده؟
